

این جمله رو جدیدا همه مون سعی می کنیم توی محاوره هامون به کار ببریم
حالا جدا چقد صحت و سقم داره دیگه بماند...
و فکر می کنم بیشتر قصدمون این باشه که طرف مقابلمون حس راحت تری داشته باشه
البته خب بعضی ها هم محض اینکه طرف با خودش بگه: "به به، چه آدم فهمیده ای" از این جمله استفاده می کنن
اما من دریچه ی درکم حس می کنم داره رشد می کنه
رشد در جهت بزرگ شدن
خیلی سعی می کنم که درک کنم
بد خلقی ها و کج خلقی ها رو
نامهربونی ها رو
گاه بی شرمی ها رو
بی حوصلگی ها رو
افسردگی ها رو
حتی مستی ها و شادی ها رو
ازم انرژی گرفته میشه اما خب در جهت درک بهتر و بیشتر قدم میذارم
...
روزهای حسرت فقط برای آن دنیاست؟ وقتی که به اینجا رسیدیم؟ چقدر فاصله است تا به اینجا رسیدن؟

کمی بیاندیش و بدان که شادی این دنیا هزار برابر بهتر از حسرت اون دنیاست
چرا شاد نباشیم و باعث شادی نشیم؟
اشتباه نکن! شاد بودن با هرزگی فرق داره!
امید و شادی قرین لحظه لحظه هات 
* عکاس این عکس هم خودمم
...آره
خیلی غلظت استرس زیاد شده
تو نمی تونی درک کنی
حس یه تجربه ی خیلی بزرگ
می دونم یه کم زیادی دارم بزرگش می کنم اما خب ...
خیلی ...
اوووف اصلا قابل توصیف نیست
هرشب دارم توی خواب حساب کتاب می کنم که مبادا چیزی از قلم بیفته
...
...همیشه فکر می کردم روزی که برای اولین بار دانشگاه برم یا بهتر بگم به طور رسمی دانشجو بشم و سر کلاس درس دانشگاه بشینم از خوشی و سرمستی و ذوق خواهم مرد!
دیروز اولین کلاسم توی دانشگاه بود! فیزیک 2 داشتیم، اما من...
نمی دونم شناختم از خودم خیلی ضعیفه یا زیادی احساساتی فکر کرده بودم چون دیروز کاملا بی حس بودم!
انگار نه انگار که اتفاقی افتاده!
البته اینو دیشب متوجه شدم و کلی هم تعجب کردم!
شایدم اون زمان ها که این فکرو داشتم بچه بودم.( نه که الان خیلی بزرگم برا همون)
خلاصه اینم از اولین تجربه ی کلاس درس توی دانشگاه!
انشای منم تموم شد 
دستها توی جیب
یقه ی پالتو کاملا بالا
شالی محکم پیچیده دور سر
اما باز هم در من نفوذ می کند!
نمی دانم از کجا و چگونه راهش را پیدا می کند که باز هم تا مغز استخوانم را می سوزاند!
آب چشمانم جاری است و نمی دانم از سردی هواست یا سردی روزگار!
...
دوباره دارم می نویسم
بعد از چه وقت رو دقیق نمی دونم. شاید 6 ماه . چه راحت می گم 6 ماه. انگاری 6 دقیقه بوده!
همینه دیگه. زندگی یعنی همین! از زمان خیلی راحت حرف می زنیم
ذوق و شوقی رو که توی آمدن های قدیم داشتم رو الان توی وجودم حس نمی کنم
چراشو هم نمی دونم
قرار بود یه جای دیگه برای خودم دست و پا کنم و نقل مکان کنم، یادت که هست؟
آره اما نشد! یعنی شد یه جای دیگه توی همین حوالی درست کردم اما هرچی خواستم شروع کنم نشد!
اون حس شروع رو نداشتم و این شد که باز اومدم همین جا!
خاطرات قشنگی از اینجا دارم! خیلی دوسش دارم و تغییرش هم ندادم و همون شکل و شمایل روزای اولشه!
اینا خوبه یا بد رو نمی دونم اما من دوسش دارم!
هروقت اون حسی رو که دنبالشم اومد سراغم شاید حاضر به یه تحولی بشم اما فعلا می خوام همین جا باشم، لا به لای خاطراتم! *خاطرات بچگی!
توی این مدت به چیزایی دست یافتم که بعضی هاش خوشایندن بعضی ها هم تاسف بار! اما افزایش تجربه از اون مواردی هست که نمیشه انکار کرد!
می بینی! هنوزم پرحرفم و هنوزم از این شاخه به اون شاخه می پرم
این وبلاگ های بیچاره نمی دونم چه خاصیتی دارن که آدم همش یاده روزا و لحظه های تلخ زندگیش می افته! مثل الان که من یاده گریه هایی که توی این مدت کردم می افتم!
اوووه ولش کن
الان و همین لحظه خوبم، شاید بشه گفت خیلی خوب!
* آخه حس می کنم بزرگ شدم! همیشه همین حس رو دارم اما بعد از مدتی متوجه میشم که اشتباه کردم!!!
باز نانی اومددددد با یه بغل خبر
خبرهایی که همه می دونن اما بازم دوس دارم اینجا بگم
خب اینجا مال خودمه هرچی دلم می خواد و بخواد می گم
پس گیر ندی ها
ولی نه
الان حوصله خبر و این جور چیزا رو ندارم
انقدی بیکارم بعضی روزا که حالت تهوع بهم دست میده
خلاقیت هم ندارم که یه کاری برای خودم دست و پا کنم
ماه رمضون هم هست زیاد نمیشه رفت بیرون
اوضاعی شده هاااا
خلاصه باز به رکود و بیهودگی برخورده ایم که بسیار آزار می دهند ما را
دوباره شده تکراره تکراری ها
می دونم یه فکری باید برای خودم بکنم اما این ماه مبارک یه ریزه دست و بالمو بسته
نه اینکه حالا منم عقاااااب دیگه بدجوری حس پرواز و اوج گرفتن دارم
جدیدها به بعضی از وبلاگ ها که سر می زنم خنده ام میگیره
همه یه سری چرت و پرت سره هم می کنن و بعد کلی آدم بیکار هم جمع میشن و نظرای چرت تر از خوده مطلب می ذارن و یه عالمه هم خوشحالن که به به ما عجب مغزی داریم!!!
می فهمی که کدوما رو می گم دیگه؟!
آره دیگه
بعد بعضی وبلاگ ها هم یا زیادی غم نشسته توش یا زیادی ذوق زدگی!
حالا این وبکده ی خودمان جزو کدوما میشه دیگه باید تو بگی
بگذریم
حال ما هم شده از هر دری سخنی
دوست دارم همینجور وراجی کنم
انقدی همه چی مجازی شده که حرف زدن واقعی رو یادم رفته
گاهی باید کلی فکر کنم تا چند تا کلمه ی پیش پا افتاده یادم بیاد
و انقد لفتش می دم که طرف بی خیال میشه و میگه جان من همون حرف نزنی سنگین تری
واااای چقد دلم پارک می خواد
چرخ و فلک
سرسره
...
خدایا دلم پاکی بچگیمو می خواد...
...