جا مانده از قافله






منوی وبلاگ
مسافر

يه توضيح كوچولو : تنها و خسته ای هستم که از قافله ی عشق جا مانده ام .
فضولي در مورد من؛( :مسافر
آي دي من
صفحه اوله اول
آرشيو يا همون بايگاني خودمون
اگر دلتون خواست به علاقه مندي هاتون اضافه كنين
بازم اگر خواستين صفحه رو خانگی كنين

حرفاي اخیر
 cut
 سفرم - بخش اول
 این روزها ...
 تنهایی...
 آغازی دوباره...!!
 رهایی از ...
 خواهرای دوقلوی من
 تولدتون مبارک!
 یه گفتگو
 آخه دل من

موضوعات وبلاگ
خودم(۳)
احساسم(۳)
منطقم(۱)
سفر(۱)

صفحات وبلاگ
یه دنیای دیگه

بايگاني حرفام
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
شهریور ۸٧


نویسنده ي وبلاگ



لینک دوستاي گلم
الهام گلم
یکی مثله هیچکس
کسرای عزیزم
دالان سبزه سبزه احسان
یه عالمه وروجک
یه نیلوفر با تنهایی هاش
یونسکو
پر از خالی
برترین عشق
کابوس بیداری
مسافر تنهایی
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

آمار و خروجی
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

cut

تا اطلاع ثانوی مسدود می باشد !

لطفا مراجعه نفرمایید !

در صورت نیاز به برقراری تماس با a.mahtab10@yahoo.com ارتباط برقرار کنید .

...


سفرم - بخش اول

ماجرای سفر تهران ، یازدهمین جشنواره خوارزمی و روز اول هفدهمین گردهمایی دانش آموزی فیزیک

اینکه با چه مشکلاتی و چه اصراری از طرف استادم مقاله ی طرحم رو برای جشنواره فرستادم و اینکه در بین این فرستادن چه حقیقتی از من برای دوستانم افشا شد ، همه و همه بمانند و اینکه طرحم اول پذیرفته نشد و بعد قبول شد هم بماند و بریم سروقت سفره چندین نفره ما به سمت تهران .

گروه ما دخترا که از دو بخش فیزیک و زیست تشکیل شده بود و جمعا ٩ نفر می شدیم ، از آروم ترین ها بودیم .شیطان

مارو با قطار بردن تهران و ما فیزیکی ها و دو تا از زیستی ها توی کوپه ی ما بودن البته وقت خواب چون خارج از اون وقت هر ٩ نفر باهم بودیم .تعجب

ما خیلی بچه های خوبی بودیم .عینک

فقط صدای قهقهه خنده هامون  تا دو واگن اون طرفتر می رفت و کف کوپه هم ، کفش ها و پوست تخمه و چیپس و پفک همه باهم قاطی بودن . و هر ده دقیقه کوپه سمت راستی و سمت چپی بهمون تذکر می دادن . فقط همین .نیشخند

ولی سرپرستمون به همه می گفت ما بد و شلوغیم .سوال

شب توی قطار فکر نکنم کسی تونسته بوده باشه از مرض ریختن های عاطی و گاهی پری راحت خوابیده باشن .هیپنوتیزم

اما هیچی شب بعدش نمیشه . شبی که توی خوابگاه بودیم و مثلا صبح روزه بعدش دفاعیه داشتیم .نگران

 اووونقد خندیدیم که دل و فکمون داشت از درد می ترکید .خنده

خیلی خوش گذشت اون شب . خیلی . لبخند

عاطی که همش به من می گفت " اصلا فکر نمی کردم انقد باحال باشی "مژه

بعدازاتمام غذا-تهران-شب آخر 

بقیه ماجرا بس شیرین اما طولانیه و فقط اینکه من و پری روز بعد از این گروه جداشده و به الهام پیوستیم .

به ماهم مامانه پری و خواهرش فاطمه پیوستن و به سوی بناب و همایش شتافتیم .

عجله داشتیم و بسی شادمان بودیم که نگوووو .خوشمزه

از یکی از دوستانم در همایش آدرس محل برگزاری رو گرفتم و به آن سو شتافتیم  .

با ذووق فراوان و کوله باری سنگین و گرده راه نشسته برسروصورت رفتیم سره سخنرانی .اوه

البته بگم که قبل از رفتن عده ای از بچه های اجرایی از دیدن ما یه ذره ذوق نمودن و ما نیز چون آنان . از خود راضی

به محض ورود هم با پیامک جان به ملت خبر دادیم که ایهاالناس ما رسیدیم . بیاین یه کم تحویل بگیرین مارو .نیشخند

همینجور برا خودمون می چرخیدیم و چهره های آشنا می دیدیم و به روی مبارک هم نمی آوردیم .عینک

تا اینکه یه دوستی اصرار بیش از مقدار فرمودن که بنده رو زیارت کنن ما هم اطاعت امر فرموده و رفتیم و یه ذره صمیمی و رسمی باهم گپبدیم و عکس بلوتوث کرد برام و دیگر هیچ .قلب

سلام چندتا آشنارو هم نشنیدم و فکر فرمودن به عمد بوده که حق رو می دم بهشون . و باعث ایجاد سوء تفاهمات بسیار شد . متفکر

اوضاع خوابگاه هم که خیلی مساعد نبود اما خب میشد تحمل کرد .زبان

 

پ.ن١: چون وقت و حوصله شما کم و خاطره ها زیاده چند قسمتیش کردم .

پ.ن٢: ما روزه دوم همایش رسیدیم .

پ.ن٣: از خیلی چیزا هم رد میشم سریع . لطفا گله نکنین . چشمک

پ.ن۴: وبلاگ خیلیا رو هم خوندم اما ... . خنثی

...


این روزها ...

ترس ...

اضطراب ...

دلهره ...

نگرانی ...

تشویش ...

این ها تک تک حالت هایی هستند که توی دو سه روز گذشته ، الان و چند روز آینده خواهم داشت .

به شدت نگرانم و دلهره دارم .

البته خداروشکر هیچ اتفاق بدی نیفتاده اما خب نگرانم .

فقط می تونم بگم برام دعا کنین .

دعا کنین اول به خیر بگذره و بعد هم دست پر برگردم .

التماس دعا ...

پ . ن ١ : این پست رو خیلی سریع و با عجله دارم می ذارم . ببخشید لبخندخجالت

...


تنهایی...

منظور از تنهایی چیه ؟

تنهایی یعنی چی؟

این واژه یه معنی کلی داره اما هرکسی برای این واژه از دیدگاه خودش معانی و مفاهیمی رو در نظر می گیره که این معنی و مفهوم در طول دوره ی زندگی هم تغییر می کنه .  

مثلا تا وقتی بچه ایم تنهایی برامون یعنی وقتی که کسی دور و اطرافمون نباشه اما به مرور که بزرگتر می شیم با همه ی اینکه افراد زیادی رو در اطرافمون داریم اما باز هم احساس تنهایی می کنیم .

گاهی اوقات وابسته به یه شی ء می شیم جوری که بدون اون احساس تنهایی می کنیم و گاهی هم وابسته به یه شخص .

معمولا وابستگی هامون به اشخاص بیشتره اما اینکه چه جوری با این وابستگی ها کنار میایم خیلی مهمه .

سخت ترین مسئله توی این موضوع هم اینه که همیشه اطرافیانتو از تنهایی در بیاری اما خودت همیشه تنها باشی ، مثله خدا .

پ . ن ١ : امروز بالاخره بعد از یک سال دوباره نقاشی رو شروع کردم که انقد ذوووووق کردم که نگوووووووو.مژه

پ . ن ٢ : می گم ما هم فعال شدیم ها . نیشخند

...


آغازی دوباره...!!

سلامی چو بوی خوش آشنایی !!!

سلام سلام سلام !

یه عالمه سلام بعد از این همه دوری .لبخند

این همه ای که به اندازه تمام سالهای عمرم تجربه کسب کردم .

به اندازه نصف سالهای عمرم غصه خوردم . ناراحت

به اندازه یک سومش استرس داشتم .نگران

به اندازه یک چهارمش اشک ریختم . گریه

خلاصه این سال یعنی سال ٨٨ پرحادثه ترین و یه جورایی جنجالی ترین سال زندگیم تا به اینجا بوده .

خیلی اتفاق های خوب و بد افتاد که هیچوقت فکرشونو نمی کردم .سوال

گرچه خوبی هاش بیشتر بودن اما خب در برابر بدی هاش خیلی سختی و عذاب کشیدم . گاهی اوقات لحظه های خیلی سختی رو پشت سر می ذاشتم . سخت و پراسترس و اضطراب .

اما خب فعلا روزای آرومی رو طی می کنم . البته مطمئنم که فقط فعلا .

چون استرس ها بی شک بازم شروع خواهد شد .

خوشحالم که بازم دارم می نویسم اما حتما بازم این بار که نوشتم می رم و تا دو ماه دیگه م پیدام نمیشه . نیشخند

می خوام هی بنویسم اما نمی دونم چرا نمیشه .

خب دیگه فکر کنم بس باشه .

دوستدار همه تون .قلب

فعلا

...


رهایی از ...

بالاخره خلاص شدم .

آخییییش ... .

اگه یه مدت دیگه ادامه پیدا می کرد مطمئنا یه بلا ملایی سرم میومد و یا حداقلش از پا درمیومدم .

عادت کردم الکی خودم رو درگیر و اسیر یه سری مسائل احساسی بکنم و بعدشم هی خودم عذاب بکشم .

اما دیگه می خوام تغییر رویه بدم و اینقد به احساساتم اجازه ی یکه تازی ندم و بذارم عقل و منطقم هم یه خودی نشون بدن و یه ذره هوا بخورن .

نمی دونم چی عایدم می شه از این همه احساسی بودن و احساسی فک کردن ؟؟؟!!!!

جدیدا یکی از دوستام از یه رابطه ی احساسی خلاصم کرد و باعث شد که یه ذره از اون حالت شکستگی و درموندگی بیام بیرون .

پ . ن ١ : چقد حیف شد که برا عید و فروردین و ... پستی نذاشتم.

پ . ن ٢ : این دوستمم رو خیلی دوست دارم .

پ . ن ٣ : عید چطور بود ؟ خوش گذشت ؟ برا من که فوق العاده بود . بی نهایت خوش گذشت و باید اعتراف کنم تا حالا عیدی به این پرهیجانی و عالی ای نداشتم .

پ . ن ۴ : امیدوارم بعد از این یه ذره فعال تر بشم . در ضمن حس می کنم که خبرای خوبی در آینده ای نه چندان دور براتون داشته باشم . چشمک

...


خواهرای دوقلوی من

وقتی به دنیا اومدن من سه سالم بیشتر نبود .

اوایل خوشحال بودم که بالاخره از تنهایی در میام . اما کم کم وقتی دیدم که مامانم چقد اذیت می شه و چقد جمع و جور کردنشون سخته یه ذره خسته شدم .

البته بزرگ کردن دوقلو سختی خیلی داره اما شیرینی هاش بیشتره .

مثلا وقتی این دوتا به سنی رسیده بودن که خودشون می تونستن تا حدی غذاشونو بخورن ، مامانم دوتایی رو کنار هم می نشوند و ظرف های غذا ، که عموما سوپ بود رو می ذاشت جلوشون ، اون وقت چشمتون روزه بد نبینه ، این یکی با کمال آرامش و راحتی ظرف غذاشو خالی می کرد روی سر اون یکی و اون یکی هم به همین ترتیب . به عبارت دیگه مامانم بعد از هر وعده ی غذایی باید  این دو تا رو برای استحمام می برد .

و این نمونه ی کوچیک اما به یاد موندنی از کارای این دوتاست .

معمولا سره وسایل من خیلی دعوا می کردن . یعنی عمده ی دعواهاشون سره وسایل من بود . هنوزم که هنوزه خیلی اوقات سره من دعوا دارن . گاهی اوقات با خوده منم دعوا دارن .

خلاصه دنیای دوقلوها از اون دنیاهای عجیب غریبه که خیلی اوقات به درستی درک نمی شه .

منم خیلی دوسشون دارم .

پ . ن ١ : طبق معموله گاهی اوقات ، نمی دونم چرا هوس کردم از اون دوتا بگم و همچین پستی بذارم.

 

...


تولدتون مبارک!

سلام .

این دفعه یه سلامه پرهیجان . آخه این بار یه خبراییه اینجا . از خود راضی

توی پست قبلی قوله یه تولد رو داده بودم .

اما الان به جای یکی ، دو تا تولد داریم .

تولد دو تا از بهترین ها .

دو تا از دوست داشتنی ترین ها .

دو تا از دوستای نازنینم  که خیلی خیلی هم دوستشون دارم .

و این گلای نازنین یکیشون دوم اسفند و اون یکی نوزده اسفند به این دنیای شلوغ پلوغ پا گذاشتن .

امیدوارم هردو تا شون بیان و یه ذره هم که شده خوشحال بشن . (خوشحال کردنه دوستان خیلی خوشاینده . چشمک

 الهام عزیز و سمیرای گل تولدتون مبارک .

هوراهوراهوراهوراهورا

انشاالله که صدوبیست ساله بشین و نوه نتیجه هاتون براتون تولد بگیرن .

گرچه عمره زیاد ولی بیهوده خوب نیست . امیدوارم هرچقدر عمر می کنین با برکت و مفید باشه .

دوستتون دارم و بازم می گم :

تولدتون مبارک .

هوراقلبماچبغلماچقلبهورا

پ . ن 1 : چقد این بار رنگارنگ شد اینجا .

پ . ن 2 : انشاالله تولدای بیشتری رو اینجا بگیرم . ( از جمله خودم . ) نیشخند

پ . ن 3 : می خواستم یه عکسه کیک تولد هم بذارم اما نشد . ناراحت

...