

دوباره دارم می نویسم
بعد از چه وقت رو دقیق نمی دونم. شاید 6 ماه . چه راحت می گم 6 ماه. انگاری 6 دقیقه بوده!
همینه دیگه. زندگی یعنی همین! از زمان خیلی راحت حرف می زنیم
ذوق و شوقی رو که توی آمدن های قدیم داشتم رو الان توی وجودم حس نمی کنم
چراشو هم نمی دونم
قرار بود یه جای دیگه برای خودم دست و پا کنم و نقل مکان کنم، یادت که هست؟
آره اما نشد! یعنی شد یه جای دیگه توی همین حوالی درست کردم اما هرچی خواستم شروع کنم نشد!
اون حس شروع رو نداشتم و این شد که باز اومدم همین جا!
خاطرات قشنگی از اینجا دارم! خیلی دوسش دارم و تغییرش هم ندادم و همون شکل و شمایل روزای اولشه!
اینا خوبه یا بد رو نمی دونم اما من دوسش دارم!
هروقت اون حسی رو که دنبالشم اومد سراغم شاید حاضر به یه تحولی بشم اما فعلا می خوام همین جا باشم، لا به لای خاطراتم! *خاطرات بچگی!
توی این مدت به چیزایی دست یافتم که بعضی هاش خوشایندن بعضی ها هم تاسف بار! اما افزایش تجربه از اون مواردی هست که نمیشه انکار کرد!
می بینی! هنوزم پرحرفم و هنوزم از این شاخه به اون شاخه می پرم
این وبلاگ های بیچاره نمی دونم چه خاصیتی دارن که آدم همش یاده روزا و لحظه های تلخ زندگیش می افته! مثل الان که من یاده گریه هایی که توی این مدت کردم می افتم!
اوووه ولش کن
الان و همین لحظه خوبم، شاید بشه گفت خیلی خوب!
* آخه حس می کنم بزرگ شدم! همیشه همین حس رو دارم اما بعد از مدتی متوجه میشم که اشتباه کردم!!!
باز نانی اومددددد با یه بغل خبر
خبرهایی که همه می دونن اما بازم دوس دارم اینجا بگم
خب اینجا مال خودمه هرچی دلم می خواد و بخواد می گم
پس گیر ندی ها
ولی نه
الان حوصله خبر و این جور چیزا رو ندارم
انقدی بیکارم بعضی روزا که حالت تهوع بهم دست میده
خلاقیت هم ندارم که یه کاری برای خودم دست و پا کنم
ماه رمضون هم هست زیاد نمیشه رفت بیرون
اوضاعی شده هاااا
خلاصه باز به رکود و بیهودگی برخورده ایم که بسیار آزار می دهند ما را
دوباره شده تکراره تکراری ها
می دونم یه فکری باید برای خودم بکنم اما این ماه مبارک یه ریزه دست و بالمو بسته
نه اینکه حالا منم عقاااااب دیگه بدجوری حس پرواز و اوج گرفتن دارم
جدیدها به بعضی از وبلاگ ها که سر می زنم خنده ام میگیره
همه یه سری چرت و پرت سره هم می کنن و بعد کلی آدم بیکار هم جمع میشن و نظرای چرت تر از خوده مطلب می ذارن و یه عالمه هم خوشحالن که به به ما عجب مغزی داریم!!!
می فهمی که کدوما رو می گم دیگه؟!
آره دیگه
بعد بعضی وبلاگ ها هم یا زیادی غم نشسته توش یا زیادی ذوق زدگی!
حالا این وبکده ی خودمان جزو کدوما میشه دیگه باید تو بگی
بگذریم
حال ما هم شده از هر دری سخنی
دوست دارم همینجور وراجی کنم
انقدی همه چی مجازی شده که حرف زدن واقعی رو یادم رفته
گاهی باید کلی فکر کنم تا چند تا کلمه ی پیش پا افتاده یادم بیاد
و انقد لفتش می دم که طرف بی خیال میشه و میگه جان من همون حرف نزنی سنگین تری
واااای چقد دلم پارک می خواد
چرخ و فلک
سرسره
...
خدایا دلم پاکی بچگیمو می خواد...
...
سلاااااام
اول از همه بهم یه خدا قوت و یه خسته نباشید بگو که حسابی کوه جا به جا کردم
آخه خب بالاخره کنکوره رو داددددم
دیگه سختی ها و عذاب ها و استرس ها و ... و ... و ... تموم شد!
هووووم چقد احساس راحتی می کنم 
نه خوب دادم نه بد ، پس سوال نپرس
بعدم هم باید بگم که تولد خوبی داشتم امسال. در واقع راضی ام مثل هر سال. بیست تا شمع هم توی خواب فوت کردم!
خلاصه خوش گذشت !

در حال بسته بندی کتاب ها و وسایل خونه هستیم و به احتمال خیلی زیاد و نزدیک به یک ، آخر تیر : بای بای کرمان
من هم هنوز خونه ی مناسب برای نقل مکان از این جا پیدا نکردم! مورد که زیاده اما من نمی دونم کدومش بهترینه و البته فعلا ملت رفتن تو کار بلاگ اسپات دیگه نمی دونم
هروقت پیدا کردم و رفتم توش و تر و تمیزش کردم ، آدرسشو می دم خدمتت تا بعد از این اونجا تشریف بیاری و بهم سر بزنی
بیشتر بهم سر بزن دلم برات تنگ میشه

پ.ن 1: این پست مخاطب خاص ندارد!
...
بازم بنده تشریف فرما شدم
اومدم بگم سرم خیلی شلوغه
زندگیم فعلا شده کتاب و جزوه و تست و آزمون و ... و خستگی
این خستگی مفرط هم عصبیم می کنه هم یه جورایی دلچسبه
همیشه از این مدل خستگی ها خوشم میومده
خب فعلا از این بگذریم
و از اون که بگذریم میرسیم به اینکه چند روز دیگه تولدمه
حتما می گی خب که چی؟
خب اینکه روز تولد یکی از اون مدل روزهاست که برای من خیلی مهمه ،
اونقد مهم که می خوام توی وصیتنامه ام بنویسم که به جای اینکه برام سالگرد وفات
بگیرن روز تولدمو جشن بگیرن
و البته نه فقط روز تولد خودم، همه ی روزهای تولد دوستان و اطرافیانم
برام مهمه
آخ از بحث دور نشم
داشتم می گفتم که روز تولدم برام خیلی مهمه
همیشه می خواستم که تولد بیست سالگیم بیست باشه
آخه من همیشه توی زندگی دنبال بیست بودم
و خب فکر می کنم این تولد یه جورایی می تونه منحصر به فرد باشه به چند
دلیل
اول اینکه دو روز بعدش باید یکی از اون امتحان مهم های زندگیمو بدم
دیگه اینکه مطمئنم که هیچکس یادش نیست
و اینکه قراره خودم برای خودم تنها تولد بگیرم
آهای حواست باشه نگی بچه دیوونه و عقده ای شده هااا
نخیر
می دونی ، چند تا برنامه دارم برای روز تولدم
اول اینکه دیگه درس تعطیل میشه از اون روز تا روز امتحان
برای همون روز هم می خوام صبحش اول یه گشت و پیاده روی توی چند تا
فروشگاه و پاساژ داشته باشم و برای خودم احتمالا یه عروسک و یه کتاب بخرم و شاید
هم کادو بکنمشون
بعد هم خودمو به یه بستنی تووووپ توی یه کافی شاپ تووووپ تر دعوت بکنم
و بعدم کادومو به خودم بدم
شعر تولد مبارک رو توی دلم بخونم و برای خودم آرزوهای خوب بکنم
خوب میشد اگه بیست تا شمع هم فوت می کردم اما خب شمع ، کیک می خواد و
کیک هم پول
اصلا از این هم که بگذریم ملت توی کافی شاپ صد در صد چهار ساعت بهم خواهند
خندید
شاید اون روز دیگه عصبانی نباشم
به همه لبخند بزنم و آروم باشم
از خودم عکسای خوشگل بگیرم و از قیافه ی زهوار در رفته ام تعریف کنم
و به این فکر کنم چه جوری میشه این روز رو جذاب ترش کرد
دلم هوای هیچکس رو نخواهد کرد
و برای هیچکسی هم تنگ نخواهد شد
فقط خودم و خودم
راستی
برای خودم گل هم خواهم خرید
گل رز سرخ
ظهر هم می رم خونه و یه خوااااب حسابی
بعدش یه دوش شاید بچسبه
عصر هم می خوام یه فیلم خوشگل ببینم البته این دیگه تنهایی نه و با
بچه ها
و شاید سر به سر خیلی ها بذارم و خیلی ها رو اذیت کنم
شب هم وقتی یه نگاه طولانی به آسمان انداختم و از دیدنش سیر شدم به
خوابی عمیق فرو برم
شاید همه ی این برنامه ها در حد همین حرف باقی بمونن اما با همه ی
اینها :
بیست ساله شدنم مبارک!!!
...
نمی دونم برای چندمین بار سلام
البته خب می دونی که این سلام فرق می کنه
این سلام یه سلام برگشتیه
یعنی من بازم برگشتم
رفتنم این دفعه خیلی طول نکشید آخه زود دلم تنگ شد واسه اینجا
خب این وبلاگ ساخت خودمه
خوده خودم
برگشتم بگم که اگر برای آسمون بیاد زمین یا زمین بره آسمون بازم زندگی در جریان پس من هم بهتره در جریان باشم تا در رکود و سکون
هرروز اتفاق های زیادی میفته برام
اتفاقهای جدید و ...
در مورد خیلی هاشون دوست دارم اینجا بنویسم اما نمیشه
شاید خودم میخوام که نشه
به هر حال من خوبم
هرچند خیلی اوقات مجبورم می کنن که خوب باشم
به قول یه نفر : بعضی ها مجبورن به خوب بودن
بگذریم
راستی کنکور کمتر از یک ماه دیگه شروع و تموم میشه اما من ...
کاش زودی این کنکور با جریاناتش بگذره شاید از این مرض استرس نجات پیدا کنم
برام دعا کنین
قراره کوچ کنیم
من از اینجا ( یعنی از این وبلاگ)
و خانواده ام از این شهر
نمی دونم اما حس می کنم این هم یه قدم مثبت می تونه باشه و هم می تونه موثر باشه توی سرنوشت همه مون
اتفاق های دیگه هم قراره بیفته که فعلا نمی گم
هراتفاق توی زندگی می تونه موثر باشه توی سرنوشت
از یه آقای مدیر یادگرفتم : اگر از اخراج شدن می ترسی باید سعی کنی که مدیر بشی!
شیرینی محمد امین هرروز بیشتر و بیشتر میشه ، فداش بشم!
...
نمی دونم چی بگم
فقط یه مدت نیستم
شاید یه روز
شاید یه سال
شاید برای همیشه
حال خوبی ندارم
تعطیل
...چند وقته زیاد به گذشته می رم
دائم گذشته رو جستجو می کنم
نمی دونم توی گذشته دنبال چی هستم
نمی دونم چرا هی خاطرات رو زیر و رو می کنم
موزیک ملایمی در حال پخشه
چشمام رو آروم روی هم می ذارم
ذهنمو می سپرم به امواج
می رم به روزها و ماهها و سالها قبل
خاطرات مثل قطاری رو ریلی بی انتها در حال حرکت هستند و من فقط ایستادم و تماشا می کنم
ناگهان چهره ی آشنایی را می بینم که دستشو از پنجره ی قطار بیرون آورده و داره برام دستشو با خوشحالی تکون میده ، خوشحال میشم و لبخند می زنم
باز چهره ی آشنای دیگه ای می بینم که به روم اخم کرده، دلگیر میشم. اما می بینم وقتی داره دور میشه برام لبخند می زنه، باز شادی زیر پوستم می دوه
باز یه چهره ی آشنای دیگه
اما
اما این چهره خیلی آشناست. خیلی خیلی
اوه این خودمم
این خودمم که بی تفاوت به بیرون زل زدم
ولی
ولی واقعا این منم؟!
آه چه غمی نشسته توی عمق نگاهم
نمی دونم کجا رو دارم نگاه می کنم
نگاهم به دور دست هاست
به خیلی دور
ناگهان چشام برق می زنن
بله
قطرات ریز اشک رو می بینم که روی صورتم جاری شدن
دلم می سوزه
دلم برای خودم می سوزه
نه نمی شناسم
من خودمو نمی شناسم
دلم می سوزه
آروم چشامو باز می کنم و ...
پ.ن١: دلم برای علی پارسا و مبینا و نازنین و طوبی و سیمین و زلال تنگ شده
پ.ن٢: محمد امین دیگه بزرگ شده و بهم نمیگه نانی بهم میگه ناهید. در مورد لباس هام و مخصوصا جورابهام هم نظر میده.
پ.ن٣: چقدررررررررر بچه ها رو دوست دارم
...
نمی دونم با این زندگی باید چیکار کرد!!!
سخت بگیری یه جوری ضرر می کنی، آسون بگیری یه جوری از کفت میره، نمی دونم باید چه کرد!!
بعضیا می گن نباید لحظه ای از زندگی غافل شد! نباید یک لحظه رو هم از دست داد! فرصت کمه و باید تا جایی میشه تلاش کنیم و وقتی مردیم وقت برای استراحت زیاده! باید به فکر آینده بود و برای لحظه به لحظه اش برنامه ریزی کرد و اگر آسون ازش رد بشی چیزی جز حسرت برات نمی مونه و هزااااااررر نصیحت دیگه ی اینجوری!
بعضیای دیگه میگن : ای بابا مگه آدمیزاد چقد عمر می کنه که اونو همش دنبال سگ دو زدن باشه؟!! باید فکر همین امروز باشی و خوش باشی و کاری به فردای نیومده و دیروز از دست رفته نداشتی باشی یا بقولی حال رو بچسب! می گن انقد زندگی رو سخت نگیر! شاد باش و فکر چیزی نباش! سخت بگیری ضرر کردی و هزاااااررر نصیحت دیگه ی اینجوری!
خب حالا واقعا چه باید کرد؟! سخت گرفت یا آسون؟! اصلا کجا رو سخت بگیریم کجا رو آسون!
من فقط اینو می دونم که چه سخت و چه آسون بالاخره می گذره اما حواسمون باشه که چه جوری داره می گذره!
...