

تا اطلاع ثانوی مسدود می باشد !
لطفا مراجعه نفرمایید !
در صورت نیاز به برقراری تماس با a.mahtab10@yahoo.com ارتباط برقرار کنید .
...ماجرای سفر تهران ، یازدهمین جشنواره خوارزمی و روز اول هفدهمین گردهمایی دانش آموزی فیزیک
اینکه با چه مشکلاتی و چه اصراری از طرف استادم مقاله ی طرحم رو برای جشنواره فرستادم و اینکه در بین این فرستادن چه حقیقتی از من برای دوستانم افشا شد ، همه و همه بمانند و اینکه طرحم اول پذیرفته نشد و بعد قبول شد هم بماند و بریم سروقت سفره چندین نفره ما به سمت تهران .
گروه ما دخترا که از دو بخش فیزیک و زیست تشکیل شده بود و جمعا ٩ نفر می شدیم ، از آروم ترین ها بودیم .
مارو با قطار بردن تهران و ما فیزیکی ها و دو تا از زیستی ها توی کوپه ی ما بودن البته وقت خواب چون خارج از اون وقت هر ٩ نفر باهم بودیم .
ما خیلی بچه های خوبی بودیم .
فقط صدای قهقهه خنده هامون تا دو واگن اون طرفتر می رفت و کف کوپه هم ، کفش ها و پوست تخمه و چیپس و پفک همه باهم قاطی بودن . و هر ده دقیقه کوپه سمت راستی و سمت چپی بهمون تذکر می دادن . فقط همین .
ولی سرپرستمون به همه می گفت ما بد و شلوغیم .
شب توی قطار فکر نکنم کسی تونسته بوده باشه از مرض ریختن های عاطی و گاهی پری راحت خوابیده باشن .
اما هیچی شب بعدش نمیشه . شبی که توی خوابگاه بودیم و مثلا صبح روزه بعدش دفاعیه داشتیم .
اووونقد خندیدیم که دل و فکمون داشت از درد می ترکید .
خیلی خوش گذشت اون شب . خیلی . 
عاطی که همش به من می گفت " اصلا فکر نمی کردم انقد باحال باشی "

بعدازاتمام غذا-تهران-شب آخر
بقیه ماجرا بس شیرین اما طولانیه و فقط اینکه من و پری روز بعد از این گروه جداشده و به الهام پیوستیم .
به ماهم مامانه پری و خواهرش فاطمه پیوستن و به سوی بناب و همایش شتافتیم .
عجله داشتیم و بسی شادمان بودیم که نگوووو .
از یکی از دوستانم در همایش آدرس محل برگزاری رو گرفتم و به آن سو شتافتیم .
با ذووق فراوان و کوله باری سنگین و گرده راه نشسته برسروصورت رفتیم سره سخنرانی .
البته بگم که قبل از رفتن عده ای از بچه های اجرایی از دیدن ما یه ذره ذوق نمودن و ما نیز چون آنان . 
به محض ورود هم با پیامک جان به ملت خبر دادیم که ایهاالناس ما رسیدیم . بیاین یه کم تحویل بگیرین مارو .
همینجور برا خودمون می چرخیدیم و چهره های آشنا می دیدیم و به روی مبارک هم نمی آوردیم .
تا اینکه یه دوستی اصرار بیش از مقدار فرمودن که بنده رو زیارت کنن ما هم اطاعت امر فرموده و رفتیم و یه ذره صمیمی و رسمی باهم گپبدیم و عکس بلوتوث کرد برام و دیگر هیچ .
سلام چندتا آشنارو هم نشنیدم و فکر فرمودن به عمد بوده که حق رو می دم بهشون . و باعث ایجاد سوء تفاهمات بسیار شد . 
اوضاع خوابگاه هم که خیلی مساعد نبود اما خب میشد تحمل کرد .
پ.ن١: چون وقت و حوصله شما کم و خاطره ها زیاده چند قسمتیش کردم .
پ.ن٢: ما روزه دوم همایش رسیدیم .
پ.ن٣: از خیلی چیزا هم رد میشم سریع . لطفا گله نکنین . 
پ.ن۴: وبلاگ خیلیا رو هم خوندم اما ... . 
ترس ...
اضطراب ...
دلهره ...
نگرانی ...
تشویش ...
این ها تک تک حالت هایی هستند که توی دو سه روز گذشته ، الان و چند روز آینده خواهم داشت .
به شدت نگرانم و دلهره دارم .
البته خداروشکر هیچ اتفاق بدی نیفتاده اما خب نگرانم .
فقط می تونم بگم برام دعا کنین .
دعا کنین اول به خیر بگذره و بعد هم دست پر برگردم .
التماس دعا ...
پ . ن ١ : این پست رو خیلی سریع و با عجله دارم می ذارم . ببخشید 

منظور از تنهایی چیه ؟
تنهایی یعنی چی؟
این واژه یه معنی کلی داره اما هرکسی برای این واژه از دیدگاه خودش معانی و مفاهیمی رو در نظر می گیره که این معنی و مفهوم در طول دوره ی زندگی هم تغییر می کنه .
مثلا تا وقتی بچه ایم تنهایی برامون یعنی وقتی که کسی دور و اطرافمون نباشه اما به مرور که بزرگتر می شیم با همه ی اینکه افراد زیادی رو در اطرافمون داریم اما باز هم احساس تنهایی می کنیم .
گاهی اوقات وابسته به یه شی ء می شیم جوری که بدون اون احساس تنهایی می کنیم و گاهی هم وابسته به یه شخص .
معمولا وابستگی هامون به اشخاص بیشتره اما اینکه چه جوری با این وابستگی ها کنار میایم خیلی مهمه .
سخت ترین مسئله توی این موضوع هم اینه که همیشه اطرافیانتو از تنهایی در بیاری اما خودت همیشه تنها باشی ، مثله خدا .
پ . ن ١ : امروز بالاخره بعد از یک سال دوباره نقاشی رو شروع کردم که انقد ذوووووق کردم که نگوووووووو.
پ . ن ٢ : می گم ما هم فعال شدیم ها . 
سلامی چو بوی خوش آشنایی !!!
سلام سلام سلام !
یه عالمه سلام بعد از این همه دوری .
این همه ای که به اندازه تمام سالهای عمرم تجربه کسب کردم .
به اندازه نصف سالهای عمرم غصه خوردم . 
به اندازه یک سومش استرس داشتم .
به اندازه یک چهارمش اشک ریختم . 
خلاصه این سال یعنی سال ٨٨ پرحادثه ترین و یه جورایی جنجالی ترین سال زندگیم تا به اینجا بوده .
خیلی اتفاق های خوب و بد افتاد که هیچوقت فکرشونو نمی کردم .
گرچه خوبی هاش بیشتر بودن اما خب در برابر بدی هاش خیلی سختی و عذاب کشیدم . گاهی اوقات لحظه های خیلی سختی رو پشت سر می ذاشتم . سخت و پراسترس و اضطراب .
اما خب فعلا روزای آرومی رو طی می کنم . البته مطمئنم که فقط فعلا .
چون استرس ها بی شک بازم شروع خواهد شد .
خوشحالم که بازم دارم می نویسم اما حتما بازم این بار که نوشتم می رم و تا دو ماه دیگه م پیدام نمیشه . 
می خوام هی بنویسم اما نمی دونم چرا نمیشه .
خب دیگه فکر کنم بس باشه .
دوستدار همه تون .
فعلا
...بالاخره خلاص شدم .
آخییییش ... .
اگه یه مدت دیگه ادامه پیدا می کرد مطمئنا یه بلا ملایی سرم میومد و یا حداقلش از پا درمیومدم .
عادت کردم الکی خودم رو درگیر و اسیر یه سری مسائل احساسی بکنم و بعدشم هی خودم عذاب بکشم .
اما دیگه می خوام تغییر رویه بدم و اینقد به احساساتم اجازه ی یکه تازی ندم و بذارم عقل و منطقم هم یه خودی نشون بدن و یه ذره هوا بخورن .
نمی دونم چی عایدم می شه از این همه احساسی بودن و احساسی فک کردن ؟؟؟!!!!
جدیدا یکی از دوستام از یه رابطه ی احساسی خلاصم کرد و باعث شد که یه ذره از اون حالت شکستگی و درموندگی بیام بیرون .
پ . ن ١ : چقد حیف شد که برا عید و فروردین و ... پستی نذاشتم.
پ . ن ٢ : این دوستمم رو خیلی دوست دارم .
پ . ن ٣ : عید چطور بود ؟ خوش گذشت ؟ برا من که فوق العاده بود . بی نهایت خوش گذشت و باید اعتراف کنم تا حالا عیدی به این پرهیجانی و عالی ای نداشتم .
پ . ن ۴ : امیدوارم بعد از این یه ذره فعال تر بشم . در ضمن حس می کنم که خبرای خوبی در آینده ای نه چندان دور براتون داشته باشم . 
وقتی به دنیا اومدن من سه سالم بیشتر نبود .
اوایل خوشحال بودم که بالاخره از تنهایی در میام . اما کم کم وقتی دیدم که مامانم چقد اذیت می شه و چقد جمع و جور کردنشون سخته یه ذره خسته شدم .
البته بزرگ کردن دوقلو سختی خیلی داره اما شیرینی هاش بیشتره .
مثلا وقتی این دوتا به سنی رسیده بودن که خودشون می تونستن تا حدی غذاشونو بخورن ، مامانم دوتایی رو کنار هم می نشوند و ظرف های غذا ، که عموما سوپ بود رو می ذاشت جلوشون ، اون وقت چشمتون روزه بد نبینه ، این یکی با کمال آرامش و راحتی ظرف غذاشو خالی می کرد روی سر اون یکی و اون یکی هم به همین ترتیب . به عبارت دیگه مامانم بعد از هر وعده ی غذایی باید این دو تا رو برای استحمام می برد .
و این نمونه ی کوچیک اما به یاد موندنی از کارای این دوتاست .
معمولا سره وسایل من خیلی دعوا می کردن . یعنی عمده ی دعواهاشون سره وسایل من بود . هنوزم که هنوزه خیلی اوقات سره من دعوا دارن . گاهی اوقات با خوده منم دعوا دارن .
خلاصه دنیای دوقلوها از اون دنیاهای عجیب غریبه که خیلی اوقات به درستی درک نمی شه .
منم خیلی دوسشون دارم .
پ . ن ١ : طبق معموله گاهی اوقات ، نمی دونم چرا هوس کردم از اون دوتا بگم و همچین پستی بذارم.
...
سلام .
این دفعه یه سلامه پرهیجان . آخه این بار یه خبراییه اینجا . 
توی پست قبلی قوله یه تولد رو داده بودم .
اما الان به جای یکی ، دو تا تولد داریم .
تولد دو تا از بهترین ها .
دو تا از دوست داشتنی ترین ها .
دو تا از دوستای نازنینم که خیلی خیلی هم دوستشون دارم .
و این گلای نازنین یکیشون دوم اسفند و اون یکی نوزده اسفند به این دنیای شلوغ پلوغ پا گذاشتن .
امیدوارم هردو تا شون بیان و یه ذره هم که شده خوشحال بشن . (خوشحال کردنه دوستان خیلی خوشاینده .
)
الهام عزیز و سمیرای گل تولدتون مبارک .





انشاالله که صدوبیست ساله بشین و نوه نتیجه هاتون براتون تولد بگیرن .
گرچه عمره زیاد ولی بیهوده خوب نیست . امیدوارم هرچقدر عمر می کنین با برکت و مفید باشه .
دوستتون دارم و بازم می گم :
تولدتون مبارک .







پ . ن 1 : چقد این بار رنگارنگ شد اینجا .
پ . ن 2 : انشاالله تولدای بیشتری رو اینجا بگیرم . ( از جمله خودم . ) 
پ . ن 3 : می خواستم یه عکسه کیک تولد هم بذارم اما نشد . 